سفارش تبلیغ
صبا


تعطیلات در بهشت

خدایا چشمانم به دستان پر کرامت توست

خدایا من همان گدای جامانده ماه رمضانم

خدایا من همانم که در ماه رمضان از غافله مغفرت تو جامانده‏

و حال آمده ام

در این روز که عاصیان را می‏نوازند

بهتر بگویم می‏آمرزند

خدایا آمده‏ام

 به این امید که مرا نیز همره غافله سازی

به این امید که کاسه‏ام را پرکنی

ای خدای کریم دستم بگیر.

 


نوشته شده در دوشنبه 87/9/18ساعت 10:59 صبح توسط سروش نظرات ( ) | |

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

در گوشه اتاقی پیرمردی در حال قرآن خواندن است چشمان پیرمرد که بر روی کلمات در حال دو دو زدن می‏باشد ناگهان متوقف شده و لب‏های پیرمرد از حرکت باز می ایستد.پیرمرد بر روی این آیه تامل می‏کند که می‏گوید: «شیاطین شما را از جایی می‏نگرند که شما خبر ندارید» پیرمرد زیر لب زمزمه می‏کند:خدایا معنای ظاهری این آیه مشخص است ولی معنای حقیقی و باطنی آن چیست؟ پیرمرد قرآن را بوسیده و روی تاقچه می‏گذارد و به فکر فرو می‏رود. ثانیه‏ها و ساعت‏ها می‏گذرد و پیرمرد هنوز در تفکرات خود غوطه‏ می‏خورد . عقربه ساعتی که روی تاقچه قرار گرفته ساعت 3 نیمه شب را نشان می‏دهد. سکوت محض اتاق را فرا گرفته و پیرمرد همچنان به نقطه‏ای خیره شده است. ناگهان صدایی از گوشه اتاق سکوت نیمه شب را می‏شکند . سلام میرزا. پیرمرد متوجه صدا می‏شود و متوجه پیرمردی ژولیده و کریه‏المنظر که با لبخندی شیطنت آمیز در گوشه اتاق نشسته می‏شود. با یک نگاه او را می‏شناسد. شیطان است. شیطان صدا می‏زند حاجی بیا اینجا با هم بحث کنیم. پیرمرد می‏خواهد بلند شود ولی ناگهان متوجه می‏شود که اگر به سوی وی برود اطاعت شیطان را کرده است لذا جواب می دهد من نمی‏آیم اگر میخواهی تو بیا. شیطان خنده ای می کند و می گوید: اشکالی ندارد من می‏آیم و روبروی میرزا می‏نشیند.

بحث شروع میشود. شیطان مرتب شبهه مطرح می کند و میرزا با درایت جواب میدهد و هرچه از زمان می‏گذرد بحث علمی‏تر  می‏رود و شبهات شیطان سخت تر ولی میرزا تمامی شبهات شیطان را پاسخ می‏دهد و نهایت امر بعد از ساعتی بحث کردن شیطان مغلوب می‏شود. میرزا لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش می بندد و می‏گوید:‏ ای ملعون دیدی مغلوب شدی. شیطان باز هم لبخندی شیطنت آمیز می‏زند و می‏گوید:‏نه میرزا تو مغلوب شدی. میرزا با تعجب به شیطان نگاه می‏کند. شیطان ادامه می دهد من فقط می‏خواستم ساعتی از وقت تو را تلف کنم و در این راه موفق شدم. شیطان قهقه‏ای می‏زند و ناپدید می شود. میرزا همچنان حیرت‏زده در گوشه اتاق نشسته است و با خود زمزمه می کند: پس این بود معنای حقیقی این آیه قرآن که خداوند فرمود: «شیاطین از جایی شما را می‏نگرند که شما نمی‏دانید»

از دور دست صدای موذن به گوش می‏رسد. 


نوشته شده در جمعه 87/7/19ساعت 10:56 صبح توسط سروش نظرات ( ) | |

سلام

شاید این مطلب رو بایستی زودتر از این ها می نوشتم ولی وقتی فکرش رو که می کنم می بینم نوی نوئه یعنی تا قیام قیامت هم نو خواهد بود. اصلا هیچ وقت هم قدیمی نمی شه. حالا شاید ذهنت یه خورده قلقلکش بیاد که چیه این مطلب.

یادمه روز اربیعن بود و داشتم برنامه پخش مستقیم نزار القطری رو که از مسجد بلال تماشا می کردم یادمه اواخر مداحی ایشان و زمانی که می خواست نوحه اصلی یعنی انا مظلوم حسین را بخواند جمله ای را گفت که سخت منو به فکر وادار کرد و جمله ایشان خطاب به سینه‌زنان این بود: با دست من لطفا. یعنی با حرکت دست من سینه زدن خود را هماهنگ کنید.از ادب مداحی آقای نزار قطری هم خوشحال شدم و هم متاسف. خوشحال شدم از این بابت که هنوز مداحانی هستند که با ادب با مستمع برخورد کنند و ناراحت از این بابت که دیدم بسیاری از مداحان وطنی خودمان از این ادب بی بهره و بی نصیب هستند و مداحی را مساوی با جسارت بی ادبی و تندخویی می دانند. کمی در همین نوارهای نوحه و مداحی مداحان معروف کشورمان دقت کنید ببینید چه می گویند برای نمونه به قسمتی از این حرف‏ها که از دهان این عزیزان بیرون آمده اشاره می کنم

..... اونی که سینه نمی زنه بره بیرون من فقط سینه زن میخوام ......(حالا یه بدبخت اگه دستش درد بکنه و نتونه سینه بزنه احتمالا با دلی شکسته باید از مجلسی که متعلق به اهل بیته بره بیرون)

بشین میگم بشین.....(بدون لطفا)

در مجلسی جوانان بخت برگشته ای در حال فیلمبرداری با موبایل خود می‏باشد

.... آقا فیلم نگیر با موبایلت پس فردا می بری خونه خواهر مادرت می بینن اونوقت گناهش گردن توئه ( به نظر شما با دیالوگ بهتری نمی شد این تذکر را داد حتما باید خواهر مادر این جوان به پیش کشیده می شد تا بفهمد)

و  هزاران نمونه دیگر. و چه بسا جوانانی در همین مجالس مداحی بواسطه رفتار ناشایست و سخنان زننده مداحان از دین و اسلام و امام حسین(ع) زده شده و قید دین و مذهب را زده ‏اند به نظر شما گناه بری شدن این جوانان به عهده کیست. آیا امام حسین (ع) راضی به انجام چنین اعمالی می‏باشد. حاشا و کلا که چنین نیست و این رهی که این آقایان می روند به ترکستان است . گاهی فکر می کنم اگر خدای ناکرده نعوذ بالله این آقایان جای امام حسین بودند وقتی می دیدند حر برای توبه آمده دستور می دادند با شمشیر تکه تکه‏اش بکنند.

به هر صورت حرف برای گفتن زیاد است ولی مخلص کلام اینکه اگر می بینید که بین این همه مداح و ذاکر اهل بیت(ع) شخصی مانند آقای نزار القطری گل می کنند و به یکباره محبوب عالم می شود بدانید که بدون این نتیجه اخلاص و ادب ایشان است که با عنایت اهل بیت(ع) به این مقام رسیده است.

یاعلی

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 87/2/11ساعت 4:38 عصر توسط سروش نظرات ( ) | |

 

مهاجر که انگار راه دور و درازی را پیموده بود به سختی چشمانش را باز کرد. همه جا غرق در نور بود. آرامشی زائدالوصف تمامی وجودش را فرا گرفت. چقدر احساس سبکی می‌کرد انگار می‌خواست بپرد ،‌ چه حس خوبی ذره ذره وجودش را فرا گرفته بود. دهان مهاجر از خوشحالی باز شد و با تمام وجود فریاد زد خدا.....

صدایی دلنواز و آرامش بخش تمامی ملکوت را فرا گرفت

بله بنده من

مهاجر: خدایا من کجام

خدا: پیش من

مهاجر: یعنی سختی ها تموم شد

خدا: آری و از این به بعد در جوار من در آرامشی ابدی خواهی زیست

مهاجر: خدایا ممنونم، خیلی دوست دارم

خدا: من هم خیلی دوست دارم، بیشتر از اونی که در ذهنت بگنجه. حالا که اومدی پیش خودم دوست داری مسیر زندگی‌ات رو که تو دنیا طی کردی بهت نشون بدم.

مهاجر: آره دوست دارم

صفحه‌ای به وسعت آسمان شکل گرفت و بر روی آن جاده ای پدیدار گشت. جاده در ابتدا هموار و کم کم دچار فراز و نشیب شده بود و در بعضی از جاها تبدیل به تپه و قله شده بود . بر روی جاده جای دو رد پا دیده می شد.

مهاجر: خدایا این رد پاها مال کیه

خدا: یکی مال منه و اون یکی مال توئه. از ابتدای جاده زندگی بدون این که منو ببینی تا پایان راه همراهت بودم و هر جا که از من کمک خواستی بلافاصله کمکت کردم و هیچ گاه لحظه ای ازت غافل نبودم.

مهاجر همچنان مسیر جاده را با چشم تعقیب می‌کرد که ناگاه چشمش به یک مسیر بسیار سخت و ناهموار که از همه مسیرها دشوارتر می‌نمود افتاد که جای یک رد پا بر روی آن دیده می‌شد. مهاجر دلش گرفت و با گلایه پرسید: خدایاتو که می گفتی همه جا همراهم بودی ولی چرا اینجا که سخت ترین قسمت زندگی‌م بود رهایم کردی.

و خدا جواب داد: در سخت ترین قسمت زندگی‌ت تو دیگه توان پیمودن اون مسیر رو نداشتی و اونجا بود که من تو رو تو آغوش کشیدم و از اون مسیر سخت عبورت دادم. اون رد پایی که می بینی رد پای منه.

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 86/11/4ساعت 9:27 عصر توسط سروش نظرات ( ) | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ